زندگی در قمار باز داستایوفسکی- نویسنده:مجید قاسمی

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, تیر ۱۰, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۱:۴۷
ارسال شده در قسمت : ادبيات

http://www.uoguelph.ca/research/apps/news/photos/large/gambling_away_futures.jpg

«داستایوفسکی» نویسنده ای است که رمان هایش به حقیقت بیش از یک اثز ادبی صرف است. هنگامی که تصمیم خواندن اثری از داستایوفسکی را می گیری باید آماده باشی تا با مسائل و نکاتی چند وجهی مواجه شوی. مسائلی که گاه الهام بخش فیلسوفانی همچون «کرکگور» می شود و گاه موضوعی برای یک اندیشه اجتماعی و گاه در عرصه ی سیاسی قدرت حاکمانی را به چالش می کشد و گاه…
«قمارباز» یکی از آثار درخور و ممتاز داستایوفسکی است که در سن ۴۵ سالگی وی، تنها در مدت ۲۶ روز و با استخدام تندنویسی به نام «آنا» و با انگیزه ی خلاصی از مضیغه ی مالی که در آن گرفتار آمده بوده است نگاشته شده است.
وزن این اثر ۲۶ روزه به خوبی گویای نبوغ داستایوفسکی است.

داستان رمان ماجرای خانواده ای روس است که بر اثر تحولات و بی لیاقتی ها ثروت انبوه خود را از دست داده و مجبور به مهاجرت به کشور دیگری شده اند. راوی داستان که معلم فرزندان این خانواده است داستان را در حالی روایت می کند که یا از قمارخانه برگشته است و یا در راه قمارخانه است. وی که به شانس خودش در قمار اعتقاد راسخ دارد مدام در اندیشه قمار است و آن را تنها راه محقق شدن خواسته هایش می داند.
البته شرح داستان چندان لطفی ندارد چرا که نه من می توانم ظرافت های داستایوفسکی را در روایت رعایت کنم و نه شما از چنین نوشتاری اینچنین انتظاری دارید.
آنچه موضوع و مشغله اندیشه ی نگارنده ی این سطور است تفسیری است که نویسنده رمان از زندگی انسان و تصمیم هایش ارائه می کند.
رمان دربرگیرنده مناسبات و روابطی است که تمامی انسانها در زندگی روزمره با آن مواجه هستند و مشغله ی شخصیت های داستان نیز از نوع مشغله های ذهنی تمامی انسانها است. دغدغه هایی همچون عشق، ثروت، شهرت و… بدین ترتیب ما با یک روایت کاملا رئال مواجه هستیم.
در میان این روایت کاملا واقعی، آنچه توجه را به خودش جلب می کند این است که وقوع هیچ اتفاقی حتمی و قطعی نیست. همانطور که در بازی های داخل قمارخانه-بازی هایی همچون رولت- که در رمان بارها انجام می شود همه چیز مبتنی بر شانس است و آمدن هیچ عددی قطعی نیست.
داستایوفسکی در چند جای داستان با تاکید، نشان می دهد که همه ی آنچه را که قماربازان به اصطلاح حرفه ای، اصول و روش بازی می دانند چیز هایی عبث، بیهوده و خیالی بوده و شانس و اقبال یا به تعبیر دیگر “اتفاق” مهمترین و تنها عاملی است که در برد و باخت نقش بازی می کند. به عبارت دیگر قمارباز آنجاست تا تنها شرط ببندد و بقیه از دست او خارج است.
زندگی در نظر داستایوفسکی همچون یک بازی قمار است که انسان در آن هست تا فقط انتخاب کنی و گردانه را بچرخانی، و اینکه «این انتخاب آیا موفقیت و پیروزی دربردارد یا خیر؟» چیزی فرای دستان قدت بشریت است.
رمان پر است از اتفاقات غافلگیر کننده و غیر قابل پیش بینی. شخصیت ها بطور اتفاقی با هم در کشوری بیگانه ملاقات می کنند. بطور اتفاقی یکی پولدار می شود و با معشوقه ی دیگری فرار می کند و بطور اتفاقی کسی که قرار است بر اثر بیماری بمیرد سلامت خود را باز می یابد.
نکته جالب و ظریفی که در قمارباز داستایوفسکی به چشم می خورد همزمانی اتفاقات و رویدادهای غافلگیر کننده داستان با خارج شدن از قمارخانه است. یعنی تمام اتفاقات که داستان را می بافند زمانی رخ می دهد که یکی از شخصیتها ی داستان از بازی قمار فارغ شده و در حال بازگشت از قمار خانه به مسافرخانه هستند. بطوریکه گویی آنان به هنگام وارد شدن به قمارخانه گردونه ی زندگی را به حرکت در می آورند و هر بار بر روی عددی – شرایطی- خاص نشانه ی گردونه می ایستد و چگونگی ادامه زندگی شان را رقم می زند.
این داستان همه ی ما انسانها است. مایی که مدام در حال حساب و کتاب و بررسی احتمالات هستیم. ولی باید بپذیریم که آنچه روی میدهد به بسیاری چیزهای دیگر به غیر از انتخاب ما نیز بستگی دارد. ما تنها در زندگی مان شرط می بندیم بقیه را گردونه مشخص می کند.

فلسفه رنج- نویسنده: نرجس هاشمی

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, تیر ۸, ۱۳۸۸ و ساعت : ۶:۳۸
ارسال شده در قسمت : فلسفه

http://no-words.com/blog/images/leavenotrace.jpg

بنتهام معتقد بود که اصل بیش ترین شادی برای مردم ملاک سنجش جامعه خوب است و انسان ها از رنج ها دوری می کنند و شادی را با روی باز می پذیرند. کسی رنج را دوست ندارد با این که همیشه در زندگی نفس می کشداما رنج چون شادی پای دیگر بازی زندگیست .دکتر ملکیان درباره مولفه های  انسان معنوی نکاتی متذکر می شود که به نظر من یک نکته در این بحث بسیار می گنجد . انسان معنوی انسانی است که پنج ساحت  درونی انسان را که عبارتند از ساحت باورها، ساحت احساسات و عواطف، ساحت نیازها و خواسته‌ها، ساحت اراده و ساحت اعمال (اعم از اعمال فعلی و قوه‌ای) در نظر بگیریم خواهیم دید که این ساحتها در زندگی انسانهای عادی بر هم منطبق نیستند و در زندگی انسان معنوی بر هم منطبقند. ایا می توان با انطباق این ساحت های پنج گانه ، رنج را ریشه کن کرد. اما ما در یک زندگی جمعی به سرعت باورهایمان خدشه دار می شود ، احساساتمان به بازی گرفته می شود و به خواسته هایمان نمی رسیم با تمام تلاشی که می کنیم و در نهایت سرخورده و رنجور می شویم تا دوباره با باسازی دیگری شادمان شویم .آیا من نمی توانم معترض باشم  در جامعه ای افکنده شده ام  که خواسته های مرا به  رغم تلاش هایم پاسخگو نیست و این سبب رنج من نمی شود ؟ من معترض ام که امال دوست داشتنی دوران کودکی من در جوانی با انسان های که به خیالم معنوی بوده اند ، مخدوش شده است. من معترض ام که این انسان های نامی مرا از عالم زیبای کودکی به درندگی دنیای بزرگترها کشاندند و موجبات رنج مرا فراهم آورده اند؛آن ها که ائینه من بودند و من می خواستم با آن ها جهان را ببینم و بشناسم اما فهمیدم  هر انسانی تنهاست وباید گلیمش را تنهایی از آب بیرون کشد و بیش تر به این باور مشکوک رسیدم که همه ی انسان ها گرگند . ایا انسان تنها و بدگمان نباید رنجور باشد که دیگر زیبایی را نمی بیند .

اما نکته دومی نیز در فلسفه رنج به نظرم لحاظ می شود آن جا که  به اذعان هایدگر ،انسان در این جهان افکنده شده است و روزی نبوده است که از این جهان جدا باشد و باید با مرگ را پیش رو داشته باشد.رنج شگرفیست برای انسانی که نمی خواهد بمیرد و رنج شگرف تر ان جاست که انسانی به تصادف می میرد در حالی که فکر می کرده است سال ها از عمرش مانده است.زندگی معما بود ، بازی بود ؛ هرچه بود مرگ آن را بر هم زد و من برای تمام انسان های که فقط اسمش گاهی به زبان ادم ها می آید رنجورم، زیرا دیگر بین ما نفس نمی کشند و تمام خانه هایشان چون خانه پدربزرگ من خراب شده است و دیگر قصه هایش را نمی شنوم و دیگر ضرب المثل های ناب مادربزرگم از زبانش خارج نمی شود. و روزی سرنوشت من این است اخر جایی باید برای بقیه ادم ها بماند و من  هر روز ارزو می کنم ای کاش زمین برزگتر بود .