تاثیرات بدن بر اندیشههای انتزاعی ذهن
بدست مجید قاسمی • ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ • دسته: فلسفه ذهندو روز پیش (February 3, 2010) مقالهای با عنوان
“Abstract Thoughts? The Body Takes Them Literally”
در سایت The New york times منشر شد. در این مقاله به موضوعی پرداخته شده است که در فضای روانشناسی و علم امروز دنیا، شاخه و موضوعی بسیار نوپاست وآن عبارت است از «تاثیرات دریافتها و المانهای فیزیکی بدن بر اندیشههای انتزاعی». که به گفته نگارنده این مقاله خانم ناتالی آنجیر (NATALIE ANGIER) هدف این مسئله بررسی این پرسش است که:
«چگونه تحلیل ما از اطلاعات تنها به مغز ما مرتبط نیست و علاوه بر مغز با بدن نیز ارتباط دارد»
در انتهای این مقاله به نقل از دکتر Jostmann استاد دانشگاه آمستردام چنین ادعایی آورده شده است:
«تحقیقات نشاندهنده میزان مشارکت زیاد المانها و دریافتهای فیزیکی بدن بر اهمیت و شکلگیری اندیشههای انتزاعی است و اینکه سیر تکاملی اندیشههای انتزاعی یک تحول کاملا مفید و خالص نیست. با آنکه به ظاهر این دو (اندیشههای انتزاعی انسان و دریافتهای فیزیکی او) با هم غیر مرتبط مینمایند.»
در این مقاله به چندین آزمایش علمی به عنوان شواهدی برای مدعای فوق اشاره شده است.
در یکی از این آزمایشها در «دانشگاه YALE» تعداد ۴۱ دانشجو را محققان به دو دسته تقسیم کردند. به یک دسته یک فنجان قهوه گرم دادند و به دسته دیگر فنجانی قهوهی سرد شده. سپس ایشان را وارد اتاق محل پرسش کردند و بستهای از اطلاعات مبهم و پیچیده (abstract) در اختیار ایشان قرار داده شد و از آنها خواسته شد تا آن را تحلیل کنند. نتیجه تحقیق بسیار شگفت آور بود و آن اینکه دانشجویانی که فنجانهای قهوه گرم را در دست داشتند تحلیلهایی به مراتب صمیمانهتر و نرمتر نسبت به دانشجویان دسته دیگر داشتند.
در ادامه این یادداشت به آزمایشهای دیگر که به نتایجی مشابه آزمایش فوق منجر شده است نیز اشاره شده است، از جمله تاثیرات «سنگینی و سبکی فیزیکی» بر روی اندیشه «مهم بودن یا مهم نبودن» یک موضوع نزد ذهن. (که از ذکر آن به دلیل تشابهات زیادشان با آزمایش فوق در این مجال خودداری میکنم.)
البته ارتباط بدن و اندیشههای انتزاعی دراین یادداشت یکسویه تبیین نشده است و از همین جهت به آزمایشهایی که نتایجی مثبت مبنی بر تاثیر اندیشههای انتزاعی بر بدن و ادراکهای فیزیکی دارد نیز پرداخته شده است. (البته این سویه از ارتباط به اندازه ارتباط و تاثیر ادراک فیزیکی بر اندیشههای انتزاعی جدید و نو نبوده و تا حدودی پذیرفته شده است.) مثلا از تحقیقی در «دانشگاه تورنتو» که میان تعداد ۶۵ دانشجو به عمل آمده است،از این دانشجویان خواسته شده خاطرهای از یک اقبال اجتماعی یا یک سرخوردگی و عدم پذیرش اجتماعی نسبت به خودشان را به خاطر بیاورند و سپس از آنها درخواست شده که دمای اتاقی که در آن قرار دارند (اتاق پرسش) را حدس بزنند. نتیجه جالب توجه این است: کسانی که اقبال اجتماعی را در ذهن یادآوری کرده بودند معدل دمای تخمین زدهشان حدود ۵ درجه گرم تر از معدل دمای تخمینی کسانی بود که بنبست ها یا سرخودگی اجتماعی را به ذهن آورده بودند.
اصل این مقاله در اینجا در دسترس است و توجه علاقهمندان را به مطالعه آن جلب میکنم اگر چه به نظر نمیرسد نکاتی مضاعف برآنچه ذکر شد، دربرداشته باشد اما نباید غافل شده آنچه گفته شد فهم بنده بوده و لزوما عاری از اشتباه و خطا نیست.
مجید قاسمی
فرستادن نامه به این نویسنده | همهی نوشتههای مجید قاسمی

سلام. جسم چیست؟آیا جز مجسمه ی یک اندیشه است که ظهور بیرونی یافته؟ آدمی برای جسم بخشیدن به تجسمات ایده آلی اش دست به ابتکاراتی میزند که وابسته وهماهنگ با اختیارات اوست ولی در عالم تکوین نیزجز این نیست که هر جسمی تابعیتی از روح(ومنظوراصیل) خویش دارد که میتوان منبع این اندیشه ی پنهان را به “شعور هستی” یا”خدا” یا “حقیقت وجود” (یا هرنامی که به منبع اصیل محتوا میتوان داد) نسبت داد.
حتی در عالم واقع نیز افکارواندیشه های ما بر چهره مان بتدریج تاثیر مینهندوما را شکل میبخشند. شاید بعضی اوقات تصور میکنیم که اندیشه ها مولود فعلیات هستند ، ولی این خطا در مراتب پایین اندیشه(طبع وصدر) رخ میدهد که جسمانیات پررنگ تر جلوه مینمایند. چرا میگویم خطا؟ چرا که اگر دقت کنیم در پشت هر فعلیتی ، منظوری نهفته است(خواه به این منظور آگاه باشیم یا خیر)، یعنی همون فعلیت هم به تبع اندیشه ای ظهور پیدا مینماید، پس اندیشه مولّد جسمانیت است (باتوجه به اینکه هر جسمانیتی،خود نوعی فعلیت بیرونی بحساب می آید(خواه انسانی یا غیر انسانی)، ودر این مبحث از فعلیتهای درونی چشم میپوشیم).
پرسش وبالتبع نکته ی مهمی که در این تاثیر دوسویه نهفته است این است که ما درهر موقعیت خاصی ، درچه سطحی از اندیشه می اندیشیم؟ فردی که در مرتبه ی نفسانی( اندیشه های وابسته به قالبها)(مثلا در اندیشه احساس محبت به همنوع خویش) می اندیشد، مسائل فیزیکی براین احساس وی تاثیر بیشتری میگذارند تا فردی(حتی خود همان فرد) در مرتبه ی عقلانی (و مثلا درهمان اندیشه ی احساس محبت نسبت به همنوع خویش) می اندیشد.
بعبارتی هرچه کانون اندیشه ی آدمی به مرکبات نزدیکتر باشد تاثیر بیشتری از همان مرکبات میپذیرد. مسلما اگر اختیار شخص نیز در وجود این مرکبات دخیل بوده باشد تاثیرفوق پررنگ تر خواهد بود.
ذهنیت ما، خود ماییم والبته این “من” مجموعه ای از پارامترهای بیشمار وجودی ماست(تکوینی وتشریعی).
اگر ازتکوین (که از اختیار ما بیرون است )بگذریم، تنها در عالم اختیار،ما قدرت انتخاب هر جهتی از جهات بیشمارهستی را داراییم. برای تصور بیشماربودن جهات،از یک مثال فیزیکی استفاده میکنم : یک نقطه ،در چند جهت میتواند تبدیل به پیکان(خط)شود؟
حال با توجه به این که “جهت” یا “انگیزه”، امری محتوایی است، انسان به عنوان یک نقطه در هر لحظه ی انتخابی اش، درچه تعداد جهت ،میتواند کمال خویش را برگزیند؟وآیا میتوان جهتی را بر جهتی دیگر برتری داد؟معیار “من” برای برتری انتخابم در این مجموعه انتخابها چیست؟ ودر انتها این پرسش (که مربوط به بحث شماست) که: کدام جهت است که تاثیر کمتری از مرکبات میپذیرد، ویا بعبارتی قابلیت گریز از تابعیت زمان ومکان را دارد؟ وآیا این خصوصیت را میتوان مبنا ومعیار قضاوت در انتخاب “جهت” قرار داد؟
موفق باشید.
سلام. فرض کنیم که خواسته های انسان (که اصالتا ذهنی محسوب میشوند)اساسا تعلق جسم را پذیرفته اند وسپس به صورت “خواسته” درآمده اند(این تعلق را میتوان هم به امور بیرون از بدن نسبت داد وهم به بدن و اختصاصا به لایه های مغزی و…)
حال سوال این است: برای شخص شما(مجید)؛آیا کدام مهم تر است؟ ۱- خواسته ی شما ۲- بررسی تعلقات وخاستگاههای خواسته ی شما.
البته این سوال را بایستی در موقعیتی جواب دهید که تماما خواهان خواسته تان هستید وگرنه قرار گرفتن در بیرون معرکه وجواب دادن به سوال،جواب صادقانه ای نخواهد بود.
شاید درچنان موقعیتی، جواب ؛گزینه ی شماره ۱ باشد ولی پس از اینکه از تمامیت خواهی دست برداشتیم(مثلا تب وتاب آن خواهش فروکش نمود ویاآگاهی وتوجه خود را مصروف خواسته ای دیگرنمودیم ویا …)آنگاه برای خاستگاه وتعلقاتِ خواهش مان اهمیت قائل شده وبا آگاهی ای که در زمینه ی تعلقات خاستگاههای خواهشهایمان پیدا کرده ایم، خواسته ی خویش را غیر موجه یا غیر عاقلانه یا غیر مجاز بشمار آوریم.
خوب، این بحث مفصلی است ومن آن را به این سوال میرسانم: که آیا طلب حقیقت برای شما مهمتر است یاخاستگاه و تعلق خاستگاه اش؟ واگر فرضا پرداختن به خاستگاه وتعلقات آن، شما را از پرداختن به حقیقت باز دارد آنگاه کدام پرداخت را انتخاب می نمایید؟ اگرچه از دیدگاهی، پرداختن به خاستگاه حقیقت،خود زیر مجموعه ی “پرداختن به حقیقت” است.(البته با رعایت تناسب سطح پرداخت).
پس سوال مهمتررا اینگونه مطرح میکنم : اگر پرداختن به خاستگاه حقیقت وتعلقات آن، امری نباشد که در راستای “پرداختن به حقیقت” باشد وبطور خاص “پرداختن به خاستگاه وتعلقات خاستگاه، در سطح عقلانی و طبیعی بوده باشد و”پرداختن به حقیقت” در سطحی بالاتر امکان پذیر باشد آنگاه چه انتخابی اصیل تر خواهد بود؟ واگر تمامیت خواهی حقیقت را در این انتخاب لحاظ کنیم،آیا حقیقت جو، خاستگاه این طلب را در انتخاب خویش دخالت داده و انتخاب خویش را تغییر خواهد داد وآیا “من” به عنوان حقیقت جو،روادار این تغییر موضع خویش خواهم بود؟