افسون مهاجرت و از دست رفتن لحظه
بدست مجید قاسمی • ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ • دسته: خاطرات و دلنوشتهها٬ یادداشت ها

این روزها آمارهای مختلفی از رسانههای رسمی و غیر رسمی در خصوص میزان اقبال جوانان و تحصیلکرده ها نسبت به مهاجرت از ایران ارائه میشود. آمار رسانههای دولتی کاهش میزان اقبال و رسانههای خصوصی و غیر وابسته و غیر رسمی افزایش میل جوانان به مهاجرت را شهادت میدهند. اما در اوضاع امروز ایران هیچکس نیاز به این آمارها ندارد بلکه خود با نگاهی و شمارشی سر انگشتی حقیقت را نیک درمییابد.
این روزها پای دل هر دوست ، همکلاسی و همدانشگاهی که مینشینی میبینی که صحبت از بورس، پذیرش، نمره تافل و … است. آری این روزها همه به فکر رفتنند، شما چطور؟
مهاجرت و اقبال نسل دههی شصت به آن، علل بسیار و گاه به حقی دارد، بی حرمتیها، انسدادها، نابرابریها و گاه نادیده شدنها همه و همه دلایلی به حق و حتی گاه مکفی هستند اما انگیزهی من از این نوشتار نه بررسی میلمان به مهاجرت که حواشی است که در کنار این واقعه ایجاد شده است و آن ساختهشدن خانههای بسیار روی آب است.
دههی شصتیها این روزها همواره در مسافرخانه زندگی میکنند، ایشان هنگامی که درباره محل زندگی آیندهشان اندیشه میکنند تنها میدانند که ایران نیست و چیزی بیش از این نمیدانند. نه اسم محل زندگی آیندهشان را میدانند و نه از شرایط آن خبری دارند. این عدم تعلق مکانی تا آنجا پیش میرود که هرگونه ناملایمتی مکانی را تحمل میکنند، همانطور که بالش سفت مسافرخانهای بین راهی را برای یک شب تحمل میکند. آری بهترین تعبیر این است که بگوئیم غالب دههی شصتیها این روزها در مسافرخانهای زندگی میکنند به نام ایران که تنها تا صبح گرفتن پذیرش از یک آکادمی خارج از ایران در آن مقیم هستند.
اگر چشممان را روی احساسات ملیگرایانه ببندیم؛ این عدم تعلق مکانی را نیز میتوان نادیده گرفت، اما این بیمکانی تبعاتی به همراه آورده است که هرگز نمیتوان آن را با هیچ تساهلی نادیده انگاشت و فراموش کرد.
بیمکانی، چشم دوختن به ناکجاآباد، آری بی خانگی، ما را به ورطه از دست دادن لحظه سوق داده است. آن همه سخنهای بسیاربزرگان در گرامی داشتن زمان حال و از دست ندادن آن، آن را به گذشته و آینده نفروختن و … را در نظر آورید. حال نیک درخواهید یافت سرنوشت تراژیک دههی شصتیها را؛ دههی شصتی که این روزها تئاتر کمتر میبیند، کتاب غیر درسی کمتر میخواند، کمتر حال میکند و تنها ساعات متمادی انرژی خود را برای گرفتن معدل، مدرک زبان، پیدا کردن دانشگاه و مخ استاد زدن سپری میکند. نسلی که زمانی برای تولید اندیشه، تفکر به دنیای پیرامون خود، پرداختن به مسائل بومی، و دردهای مشترک، نوشتن رساله های ساختار شکنانه، ندارد. نسلی که روزهایش را یا کارمیکند پول درآورد و یا دنبال مدرکی برای تسهیل امور مهاجرتش است.
معنای سخنم آن است که با همهی آنکه از زمانمان بیش از هر دوره دیگر حریصانه استفاده میکنیم (وقت کمتری را هدر میدهیم) اما این صرف وقت تنها برای آینده است. این روزها کمتر کسی پرسهی فرهنگی میزند، این روزها کمتر کسی وقتی برای جلسات متنخوانی فلسفی یا ادبی دارد چرا که کمکی به مهاجرت نمیکند. غم انگیز آنکه دوستانی را سراغ دارم که حتی پایبندی به پارهای اصول را نیز به آینده و بعد از مهاجرت موکول میکنند.
نمیدانم معنا و نهایت این پوست کلفتی و لختگی مکانی و زمانی کجا خواهد بود اما مطمئنا آنانکه امروز را به فردایی نامعلوم میفروشند، روزی به دردهایی که امروز به خمار تخیلات فانتزی مهاجرت، نادیده میگیرند؛ خواهند اندیشید. اما باز نمیدانم حالشان آن موقع چگونه احوالی خواهد بود.
این روزها همهچیزمان به شکلی منفور کننده مسخ در اکادمی (آن هم نه با انگیزههای علمی که با تمرکز به کارکرد آن در امر مهاجرت) شده است. آری باید سعیی و کوششی نمود و بند دل از دستان این محصولات دنیای بورژوازی –مدارک آکادمیک- بیرون کشید.
مجید قاسمی
فرستادن نامه به این نویسنده | همهی نوشتههای مجید قاسمی

سلام خوبی آقا مجید!
من تو گوگل فلسفه جستجو کردم شانسی به وبسایت تو رسیدم. مبارک باشه فلسفه قبول شدی. من هم مهندسی خوندم، کامپیوتر، ولی عطش زیادی برای فلسفه دارم. ولی متاسفاته موقعیتش نیست که مجدد برم تحصیل. حالا میخوام ازت بپرسم راضی هستی که داری ارشدت رو فلسفه میخونی؟ به قول اون دوستت که کامنت زده ‘به واحد کانت پاس کردن تبدیل نشده’؟ درس ها همون هایی هستن که میخواستی؟ جو همون جوی هست که انتظار داشتی؟ میتونی بگی که بدون دانشگاه رفتن هم میشه فلسفه رو خوند یا نه، به طور جدی؟
و از همه مهمتر که واقعا دوست دارم صادقانه جواب بدی اینکه زندگیت چقدر فرق کرده؟ حالا که دنبال علاقت رفتی؟ … من که نتونستم پی علاقم رو بگیرم و حالا…
موفق باشی
علی
علی جان سلام
من تنها با اسم کوچکت نمی توانم بفهمم که شما کدوم علی عزیز از دوستان من هستی؟
می شه یک کم کمکم کنی تا یادم بیاد علی عزیز؟
سلام،
من بطور شانسی وبسایت شما رو تو اینترنت دیدم و دیدم فلسفه میخونی سوالم رو ازت پرسیدم
همشاگردی سلام
دغدغه رفتنها و گم کردن لحظه هایی که به اونها اشاره میکنی کاملا درسته،اما موضوع اینجاست که آدم دوست داره، و تاکید میکنم به مناسبت آدم بودنش حق داره، که انتظار احترام و هزار چیز کوچک، که در معادلات انسانی ارزشمندند رو داشته باشه(که البته اینها هم از جنس همون لحظه های گم شده در حال و دیروز تجربه شده ماست و از علل خستگی و فرار ما) دهه شصتی ها هم از این قاعده انسانی مستثنی نیستند. و وقتی اینجا کسی نیست که سلامشون رو پاسخ بده،کسی نیست که مسئله اش اعتمادنکردنها، لبخند نزدنها و و و باشه، اونها هم برای نجات آرزوها و گاهی برای نجات خاطرات خوب آدمهای خوب، قایقی خواهند ساخت، خواهند انداخت به آب… و اینطور هجرت رو آغاز میکنند.
عجیبه ما در خانه در وطن احساس غربت میکنیم وبا خودمون میگیم :آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟ نمیدونیم ولی امیدواریم و با امید چمدون میبندیم…
و اگه یه چراغ روشن همین جاببینیم ،چمدونمون رو باز میکنیم و واژه وطن رو دوباره میسازیم…
عزیزم ایکاش میدونستی که خوندن فلسفه در ایران مساوی است با لطیفه.دوست من احتمالن هنوز در فلسفه غرق نشدی که اینو میگی. اگه بطور حرفه ای تر مطالعه کنی و مجبور باشی همیشه از کتاب های لاتنن استفاده کنی و عقب افتادگیه اساتید و کشورت رو عمیقن درک کنی ، تمام زورت رو می زنی تا از این هوش و استعدادت در محیط مناسب استفاده کنی.عزیزم ، ترغیب نکن به نرفتن بلکه ترغیب کن به رفتن و برگشتن